خودت خواستی

گاهی یک حرف! یه نگاه! یه عکس که وقتی با سرعت از جلوی یه کافه رد میشی نگاهت بهش می افته! و یا گاهی یه بغض کاری با آدم میکنه که حس بود و نبودش زیر سوال میره! یا چرا اصلا زیر سوال؟؟؟؟ حس نهنگایی رو پیدا میکنه که دسته جمعی خود کشی میکنن! ولی از اونجایی که ما آدما مثل نهنگ ها حرف هم رو نمی فهمیم بنابراین تو این اقیانوس بی انتها خودمون رو تنها میبینیم و در پی نجات جان! پس احتمالا تنهایی به آب بزنیم تا دسته جمعی به ساحل! حالا گیرم ساخلش شلوغ باشه و پر هیاهو بازم چیزی از تنهایی آدم ها کم نمیشه! ولی من موندم! اگه ما این همه تنهاییم پس چرا همش در گوش هم از این تنهایی پچ پچ میکنیم و من تنها رو به رخ جمعی می کشونیم که خودمونم جزئشونیم! اینم بماند! اینکه این حرف ها از کجا و چی شد که به میون اومد هم بماند! همه حرف ها بعضی وقت ها! زده میشن تا یاد اور یه وقتایی باشن که برا یکی مثل من! برا یکی مثل تو ! اصلا برا ما! مثل یک عمر میگذره! خعلیا اسم این لحظه ها رو میذارن لحظه ی آخر و من اگه بخوام یاد آوریش کنم تنها به یک جمله بسنده میکنم که آروم در گوشت بی اینکه حواست بهم باشه بهت گفتم!
"دوست ندارم کسی از چیزی که بینمون هست خبر دار شه"
بغض و کینه و غصه و آه و نفرتش با خودت اما من! انگار بی همه چیز تر از اونم که ادعای داشتنت رو بکنم! پس بغضم رو فرو می خورم و همه حرف هام رو به همراه یک لبخند تو این جمله خلاصه میکنم!
اینجا کسی هست که بداند کجا سنگ صبور می فروشند؟

/ 0 نظر / 22 بازدید