تیرداد

انگار تنها بی خوصله ام.
یا شایدم خسته.

خسته از زندگی، خسته از بودن، خسته از سوال های بی جواب و خسته از امید های واهی. خسته از این دنیا و آدماش با همه ی دروغ و دغل هاش. خسته از خنده های زورکی و شادی های زود گذر. خسته از بد قولی ها و عهد های بی ثمر.

خسته از دروغ... خسته از ریا... خسته از نگاه های تاسف بار و خسته از صدا.

خسته از نفس کشیدن حتی...

دلم می خواد هیچکس به فکرم نباشه! تا شاید لحظه ای بتونم در آرامش فکر کنم.
دلم می خواد صبح که چشمامو باز میکنم... هیچ چیز به یاد نداشته باشم.
کسی منتظرم نباشه.

دوستم نداشته باشه....

اون قدر خستم که می خوام نباشم... نه اینجا که هیچ جا نباشم... کسی با من حرف نزنه... کسی نباشه... فقط سکوت...فقط خودم... دراز بکشم و هیچی نباشه

راستی چرا یهو از همه چی خسته میشم؟ این حس پوچی از کجا نشأت میگیره؟

چرا زنده ام؟ چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید دوست داشته باشم اطرافیانم رو؟ چرا کسی من رو دوست داره؟ چرا مرگ نه؟ خسته ام.

دیگه هیچ بهونه ای ندارم...

آهای تو، یه کاری کن حالم خوب شه! از خواسته ام میپرسی!!! این همه بس نبود!؟

می خوام که با هم نباشیم... دیگه نمی خوام کسی تو زندگیم باشه.
و تو اگه آرزوی من رو برآورده کردی... بدون قدر همه لحظه هام دوستت خواهم داشت.

یادمه قراره جدایی مرگ بود... و حال که این اتفاق افتاده! من مبهوت واقعیت جاریه زندگی شدم... دارم خنده ها و حضور تو رو میبینم! پس انگار اونی که مرده منم...
برای شادی روحم دیدن لبخندت کافیه... لبخندی که بی دریغ میبخشی و من بیشتر از صد حمد و قل هو الله مغفرت نسیبم میشه!!!

راستی دلم نیومد خداحافظیت رو بی جواب بذارم... دوست دارم از من متنفر شی. منی که به تو بد کردم و مطمئنم بدون من زندگی بهتری خواهی داشت... مطمئنم...

خداحافظت باشه...

برو و دیگه به فکر این غریبه نباش... من این دنیا با بدبختی هام!!! خوشم... و انگار زندگی بعدی هم این طور رقم خورده! هه... فاصله ی یه بدبختی تا بدبختیه دیگه! حرف امروز و فردا و امسال و پارسال نیست... نقده زندگی بر باد رفته ی ماست... نقده همیشه و هیچ وقت هم نیست حرفه عهد های وفا نکرده ی ماست...
حرف اعتمادیه که از بین رفته... و وقتی این اتفاق بیفته... دیگه هیچ امیدی به دم و باز دم نیست... نفس تو سینه حبس میشه! اونقدر که دیگه حتی صدات در نیاد... یه چیزی رو رد میکنی و دیگه نیستی... به همین راحتی! البته برای اونی که از دور تماشاگره... مثل تو بایدم راحت به نظر بیاد... اصلا این رو خواستم که به نگاه تو و مزاج تو خوش بیاد!!!

و حالا که خاک رو نفس میکشم... حباب شیشه ی عشق را زلال خواهم دید.
بی تامل و درنگ... یادگاری از یک دنیا و یک تکه سنگ.
باشد که رستگار گردم... به مسیح قسم من مسلمانم.

/ 2 نظر / 6 بازدید
فاطمه سادات

سلام . شما چقــــــــــــــدر خستـــ ه ای ! بعضی از خسته گی های نوشته شده رو میفهمم ، خسته از آدم ها با خیلی چیزهای ناخوشایندشون ....شادی هام ،شادی هام یادم نمیاد راستش جز بزرگترین شادی زندگی م که الحمدالله زودگذر نبوده و اونم بودن پدرمـــ ه [قلب]منم از دروغ خستــ ه م ...خیلی ...خیلی ...کسی هم به فکرتون باشه میتونید توی آرامش فکرکنیدآ...آدم هی وایمیستـ ه ، هی ایستادگی میکنه ، هی لبخند میزنه و از حس های خوشایند انگشت شمارش میگه ، اما یه جایی توی یه خلوت محــض ، میفهمه که : خیلی خیلی خسته ست ... و یه نگاه به گذشته میکنه میگه : اینهمه راه رو چطور با اینهمه خستگی اومدم ...؟! ز

فاطمه سادات

زنده ای چون باید زنده باشی تا به اون حس ِ خاص ِ بودن ِ باید ِ وجودیت برسی. باید زندگی کنی چون بودنت توی دنیــا تاثیر خوشایندی میزاره . نباید حتما دوسشون داشته باشی.میتونی دوسشون نداشته باشی. اینکه کسی دوست داره دست خودت نیست دیگـ ه ... مـــرگ فعلا زوده برای شمــــا [لبخند] " دیگه نمی خوام کسی تو زندگیم باشه"... چقـــــــدر شنیدن این جمله سنگیـنــ ه ... حضرت مسیح (ع) هم مسلمان بـــود ... چـــرا اینقــــــدر به هم ریختــ ه هستین ؟البته شاید بگین به تو چــ ه و خب حق دارین اما من کلا اینجوری م ، می پرسم