گلایه ای دیگر

در واقع این دلتنگی دیگریست که رنگ تکرار به خود نگرفته!
قصه از زیبایی محض شروع میشه و زیبایی محض یعنی صداقت چشمای تو، وقتی بهم ذل میزنی و میگی دوستم داری! و من مثل همیشه  از سر شوخی و اینکه بخوام لجت رو در بیارم میگم: "خعلی ممنونم" و تو با همون مهربونی همیشگی صداتو ریز میکنی و  چشم غره ای بهم میری و میگی جواب دوستت دارم ممنونم نیست.
یه چیزایی دیگه برام تبدیل به عادت شدن، رفتار هایی که قبلا شاید به ندرت ازم سر میزد، مثل صبح زود بیدار شدن  و تا دیر وقت سرگرم کار بودن، انگار که درگیر، یه مساله ی مهمی!!! اما راستش رو بخوای حق با تو بود،  بعضی وقت ها باید به همه ی مشغله ها پشت کرد و گفت "به درک" بعد  آسمون رو نگاه کرد و تو ذلالی و صافیش پی به عشق اساطیریه تو برد.
پک عمیقی به سیگاری که تو دست دارم میزنم و این بار سنگینی عجیبی تو سینم حس میکنم، اصلا دوست داشتن یعنی چی؟ زیر بار مسئولیت بودن یعنی چی، چطور میشه همه این ها رو تعبیر و تفسیر کرد، چطور میشه اثباتشون کرد و تن به موج عشق داد و قایق امید و آرزو رو به سلامت به ساحل زندگی رسوند؟
اون وقت به خاکستر بلند  سیگارم ذل میزنم و همه جواب هام رو میگیرم، یادمه بهم گفتی این قدر سیگار نکش.
و شاید قصه از باید ها و نباید ها شروع شد از اونجایی که من معنی زندگی رو تو حضور و تو معنیش رو در وجود میدیدی.
و اینکه هیچ چیز تو دنیا نمیتونه جای خالی کسی رو که باید کنارت باشه پر کنه، هیچ چیز تو دنیا ارزش این رو نداره که به خاطرش از کسی که همه توجه و عشق و علاقه و مهرت متعلق به اونه دور بمونی. و اینکه فریاد بزنی دلتنگیت رو و قطرات اشکی رو که سیل وار به روی صورتت جریان دارن رو نشونش بدی و بگی آخه نامرد من تو رو می خوام، و من بیشتر از پیش غرق فلسفه بافی هام شم.
خیلی سخته نتونی با دلتنگیات کنار بیای اون وقت جای اینکه ازشون بگذری، باهاشون پل بسازی برای رسیدن همه دنیات رو میگیرن و آسمون آبی رویات رو تیره و تار میکنن و ابرای سیاه همه شب صورت ماهت میپوشونن.
حتی رفتار آدما بعضی وقت ها نشونه ی محبته، اما فهمیدنش رو باید تنها به عهده ی خود اون آدم گذاشت چون چیزی که به نظر میرسه از دید عالم و آدم بی تفاوتی محضه!
آخه تو کجای زندگیمی که بخوای من رو بفهمی و از دلتنگیام خبر داشته باشی، و لبخند و سکوت شاید به ظاهر علامت رضا باشن اما در واقع جوابی در مقابل سادگی این باورن که دلیل این دلتنگی خوده تویی. تو نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن نریزن، بمونن، بسازن، نمیرن...
حالا منم و به قول تو کوه هایی که برای فتح پیش روی خودم تجسم میکنم و تویی و آرزوی رسیدن به مقصود!
خودمونیم انگار هر چقدر ازم فاصله میگیری قله های پیش روم شیبشون تند تر میشه! دیگه انگار دارم از یه سخره بالا میرم! اونم بی هیچ طنابی و ترسی از سقوط ندارم، و تنها یک جمله تو گوشم تکرار میشه که "آخرش که چی" و دست های من رو که تکه سنگی رو چسبیده که مانع سقوطم شه سست و سست تر میکنه!
میدونی! ماجرای ما آدم ها مثل همون هاییه که قدر فهم و باورشون سهمی تو درک مفاهیم دارن! پسرک ماهی گیر خورشید رو چراغی آتشین میبینه که اول صبح از وسط دریا بیرون میاد و آخر روز اون ور آب با فرو رفتن تو دریا خاموش میشه! پسرک هندو خورشید رو الهه ای میدونه که از شرق هند تا غرب هند رو در طول روز سوار بر ارابه ی آتشینش طی میکنه! و مرد نابینایی فکر میکنه چیزی به اسم خورشید وجود خارجی نداره و همه دارن از امیدها و آرزو هاشون حرف میزنن و من تو رو از  روز اول خورشید خانم صدات میکنم و میگم اگه کسی بخواد تعبیر درستی از خورشید داشته باشه باید تن یه عشق تو بده! و تو انگار بدت نمی آد، اصلا انگار خود تو بودی که این اسم رو توی فکر من انداختی!
حالا اینجا وسط دریای طوفانیه افکارم دارم غرق میشم و به تنها چیزی که فکر میکنم عشق توست.
و مدام این جمله رو تو ذهنم تکرار میکنم که "عشق همیشه پیروزه" و به شکست خودم اعتراف میکنم و میگم شاید به واقع عاشق نبودم.
خوب میدونم حتی اگه یلدا هم باشه فردا روز روشنی پیش روست. و کاش بدونی که من که فانوس دار شبم تنها امیدم پیوستن تو به خورشیده و روز، و اینکه اگه چیزی رو تجربه کردی که حتی طاقت تحمل سنگینی بارش رو رو دوشت نداشتی، آروم نگاهت رو به آسمون بدوز و موقعیتی که توش هستی رو مثل شبی که من گرفتارشم گذرا بدون، فکر کن اینم چیزیه که باید تجربه میکردی و الان نباید اسیرش شی. نباید اسیر من شی.
میدونی وقتی قدرت اینکه به حرف هات جامع عمل بپوشونی رو نداشته باشی نا خدا گاه حرف هات رنگ شعار به خودشون میگیرن و من هنوز زیر بار این واقعیت نرفتم و تو خوب میدونی که لجباز تر از این حرف هام و باز هم میگم یه روزی یه جایی همه حرف هام به واقعیت بدل میشن! حتی اگه اون روز هیچ وقت نرسه.
حالا منم چشم انتظارم... درست مثل تو...
چشم انتظار تو
و خوب میدونم هیچ وقت حرف برای گفتن کم نمیارم اما حضورت رو همیشه کم دارم
و خوب میدونم اگه بخوابم میمیرم
و خوب میدونم اگه عاشقت نبودم می باختم
و خوب میدونم که تو برای من معنی زندگی ای بودی که هیچ وقت نداشتم و حالا جرات این رو دارم که بگم هرگز نخواهم داشت.
و تو تعبیر یک رویای شیرین بودی که به سان طلوع خورشید آمدی و مرا تا ابد گرفتار انتظار غم انگیر غروب کردی...
من هر روز چندین بار غروب خورشید را تماشا میکنم ...نخند، برای چون منی باورش زیاد سخت نیست! کافیست کمی جا به جا شوم.
و بدور از تکرار آرام اسم تو را صدا کنم و بی اعتنا به دیگران و بی اینکه حد و مرزی برای افکارم بکشم فریاد بزنم "دوستت دارم"
آیا هرگز خواهی شنید... و آیا تا به حال نوشته ای تا به این حد گنگ و گم شده در ادبیات و املای واژگان دیده بودی!
آیا دیگر تو را خواهم دید! و باز دلم، فکرم، روحم، جانم گرفتار سوالاتی می شود که مرا ذره ذره آب میکند و من خود انتخاب کرده ام شمع باشم! به شرط آنکه تو پروانه ی من باشی.
در آِینه نگاه میکنم و با خودم میگویم... " یا دوست داشته باش، یا بمیر" و تو خوب میدانی همیشه انتخاب من اشتباه است
آن قدر گرفتار ترس و کودکی خود هستم که جز چند قدم جلو تر هیچ چیزی نبینم، نشنوم، حس نکنم، گوش هایم را بگیرم و فریاد بزنم "نه"
و تو هزار بار بشکنی و دم نزنی و با نگاه مهربانت مرا همراهی کمی و بگویی "باشه هر چی تو بگی، تو فقط باش"
و من حتی معنی بودن رو هم درک نکردم.
هی، با نیش و کنایه حرف زدن خعلی وقته از مد افتاده، ولی من آدمی نیستم که رو مد باشم!
اون قدر ها هم ساده از کنارش نمیگذرم که بگم این هم تجربه ای بود! نه، این همه ی زندگی من بود... هرچند من همه زندگیم رو بر آب میبینم و تو سوار بر کشتی اقیانوس پیمایی، اما باز هم اعتراف میکنم تو تعبیر بهتری از شعر خدایی.
میدونی... اشتباه من شاید اینجا بود که پیش از اونکه تجربه کنم چیزای زیادی میدونستم! و حالا که چشم هام رو بستم، و به واقع چشم هام رو به روی همه چی بستم، میفهمم که اون قدر غرق تاریکی محض بودم که هیچی نه میدیدم و نه می دونستم،
و قصه ی زندگی من خلاصه تو چند خط زیر میشه...
من و تو از پل نور
میگذشتیم کمی فاصله دار...
تو جلو میرفتی و من از پشت به دنبال تو می کوچیدم
زیر پایم که شکست
از پل نور ته دره ی شب افتادم
آندم افسوس خوران میگفتم
"کاش در دست تو دستانم بود"
بدرود

بی هیچ اضافه و اصلاح و کم و کاستی،
 امضا محفوظ کبوتر

/ 0 نظر / 24 بازدید