خدا

سلام
آهای با توام... تو که بی دریغ میبخشی... تو که مهربونی... تو که همه کارات از سر حساب و کتابه... تو که همه ما رو میبینی و حرف ها و اشک ها و گلایه ها و خنده هامون رو میشنوی و بهشون گوش میدی... تویی که مهمونی میگیری و بی هیچ چشم داشتی همه رو دعوت میکنی...
آهای با توام...
اون وقت تو که این قدر خوبی... این کارات یعنی چی؟؟؟ می خوای چیو بهم ثابت کنی؟ من که هیچ وقت نخواستم جاتو بگیرم... تو گفتی و من گوش کردم... اصلا مگه تو خودت ازم این رو نخواستی؟ آره من اشتباه کردم... اشتباه کردم که جز تو به دیگری دل بستم و بهش امیدوار شدم... آره من اشتباه کردم که حرفت رو گوش کردم!! باید همون طور چشم و گوش بسته راهی رو میرفتم که بی فهم و درک و شعور نتیجه ی یکسانی رو بگیرم... به دنیا بیام، زندگی کنم و بمیرم...  و این تنها ردی بشه که به جا میذارم...
خیلی نگذشته... وقتی داد زدم با همه وجودم از این مهمونیت بیزارم... تازه روزای اول بود و الان چیو می خوای ثابت کنی... که حق با من بود؟؟؟ که همیشه همون اتفاقی می افته که باید... همیشه باید برگردم؟ همیشه می خوای همین بلا رو سرم بیاری... آره من به چشم بلا بهش نگاه میکنم و تو حق نداری ازم انتظار داشته باشی مثل تو بهش نگاه کنم... من هرچقدم که بخوام هرچقدم که تلاش کنم نمیتونم مثل تو باشم اما تو همیشه همین خواسته رو ازم داری... اصلا قبول من همه لحظه هام رو قربونیه این تلاش میکنم اما بذار تو این لحظه کم بیارم... بذار بشینم و ازت گلایه کنم... بذار داد بزنم و بگم ازت متنفرم... بذار هر کی تو و من رو نمیشناسه بگه من کفر میگم... بذار همه اونایی که به حکم قضا شدن بندت به حکم قدر من رو از خودشون برونن... اما من باز فریاد میزنم... امروز... امروز که چند قدم به برچیده شدن سفره ی مهمونیه پر مهرت نمونده.... از این ماه متنفرم... با همه وجودم از این ماه متنفرم... ای خدااااااااااااااااااا.... آخه چرا این بلا رو سرم میاری... دیگه چقدر تحمل کنم؟ دیگه مگه چقدر میتونم... باشه... میگذرم و طرف حرف هام رو عوض میکنم.
مگه من خواستم بیای؟ مگه من گفتم بمون؟ مگه من انتظار مهر داشتم ازت؟ مگه من گفتم بگو؟ مگه من گفتم بمون؟ همه این ها رو من ازت نخواستم و تو انجام دادی... بعد همه رو زیر پا گذاشتی و من رو مات و مبهوت تو برهوت تنهاییم رها کردی که چی؟ که بیشتر از اونچه که از قبل بود از همه باور هام دور شم... از آدم ها و افکار و عقایدشون دور شم و باز همه ظرافت ها رو فدای کلی گویی کنم؟
گذشت... بعد...
مگه من گفتم برگرد.؟ مگه من گفتم متاسف باش؟ مگه من گفتم می خوام؟ مگه من گفتم سعی کن؟ مگه من خواستم طوری باشی که نمی تونی؟ مگه من گفتم صادق باش؟
خواستی... برگشتی... بعد
سزای هر سکوت من باید زنگ بی اعتمادی باشه؟ سزای هر بیانم... حمله ای از جنس طعنه و منت؟ سزای آرامشم دروغ و سزای بودنم نیستی؟
نمیدونم... باور کن دیگه نمیدونم چرا که اینبار مثل هر بار این من نبودم که چیزی بگم... حرف ها شروع میشن و منظوری که باید رو میرسونن و در آخر ضربشون رو میزنن... کاری تر از هر بار.... و من چقدر میتونم تاب بیرام زیر این ضربات... ضربه هایی که هر کدومشون زندگی ای رو از هم میپاشه و دنیایی رو به نیستی میکشونه... چقدر؟ اصلا مگه من کی ام؟
این بار تو... هر بار تو... و من باید همیشه محکومم و تو خوب راه احساس من رو بلدی... من هنوز گرفتار همه ی جزئیاتی ام که باهاشون عشقم... امیدم و احساسم رو پایه ریزی کردم و تو خوب یاد گرفته چطور خودت رو تبرعه کنی...
اما حق نداری... یعنی من این حق رو بهت نمیدم که من رو متهم به چیزی کنی که میدونی و میدونم واقعیت نداره... نمیتونی از جانب من وجودم رو زیر سوال ببری... نمیتونی نگاه من رو عوض کنی... نمیتونی و من هم نمیتونم... چرا که وقتی روند حرف ها تغییر میکنه همه منتظر اتفاقی ان که رخ داده و همیشه صدای رعد آسمون و زمین خبر از زمین لرزه ی محیبی داده.
منه تیکه تیکه مگه دیگه چیزی برام مونده که بترسم... تو اما نمیخواد تلاش کنی تا باز به چیزی که میخوای برسی... نمی خواد برای خواستت من و احساسم رو بشوری و بذاری کنار... نمی خواد همه رو زیر سوال ببری تا گذشتنت رو به خیال خودت راحت کنی... تو اگه من رو میدیدی و حرف هام رو میفهمیدی الان این کارو باهام نمیکردی...و حالا که همه آب ها از آسیاب افتاده. آسیابون پیر محکوم مرگه و تو آرد های بیخته رو بر میداری و الکت رو می آویزی... اما حق نداری... من این حقو بهت نمیدم...
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا
لعنت به من روزی که زاده شدم...
لعنت به من تمام روزهایی که سپری کردم
و لعنت به من روزی که رخ به نقاب خاک میکشم...
دیر یا زود برای تو بدون سوخت و سوز بوده... جنگی که از ابتدا مغلوبش مشخص بوده و متهمی که حکمش بی دادگاه به اجرا در میاد...
تو نمیتونی ازم بخوای مثل تو باشم... نمیتونم... من همون طور که خودم رو میبینم و از خودم انتظار دارم از تو هم نمیتونم چیزایی رو ببینم و قبول کنم و از کنارشون رد شم... بی تفاوت؟؟؟!!! نمیتونم باشم... اما میتونم خودم رو محکوم به قفسی کنم که برام کشیدی و از آزادی تو لذت ببرم...
میگی دیگه نمیکشم!!! چیو؟ کیو؟ منو؟ چون دیگه چیزی ازم باقی نمونده...
باشه
همیشه همون طور شد که خواستی و انتظار داشتی و خوب یاد گرفتی خودت رو ببخشی... خوشحالم چیزی که مدام تو گوشت زمزمه میکردم و ازت می خواستم بهش برسی امروز مامن امنت شده... و من خوشحالم... برای تو...
تو.
نه من.

/ 7 نظر / 35 بازدید
فاطمه سادات

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم... چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه... استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان [گل]

فاطمه سادات

چرا ناراحتی و اینهمه حرفهای گلایه امیزت رو سر خدا خالی میکنی؟...هزار دفعه رفته و هزار دفعه اومده و هزار دفعه برگشته و هزار دفعه باهـــــــــــــــــــــــــــات بازی کرده جناب عروسک خیمه شب بازی !!!! خودش عاشق این نقش بودی و طرف مقابلت فقط این نقش رو بهت داد. همیشه عاشق بازی کردن همچین شخصیتی بودی.موافقم. به خودت لعنت بفرست ، اما به لحظه ای که دلت خواست عروسک خیمه شب بازی دست طرف مقابلت بشی.این درست تره ــآ. امیدوارم یاد گرفته باشی اگه دوباره اومد باز دلت واسه بازیگری تنگ نشده باشه.

فاطمه سادات

خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بی چشــــم و رو و نمک نشناســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ... یعنی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ـــآ .... [منتظر] به هر حال تنفر شما در اصل جریان فرقی نداره و خدشه ای به خداوند و ماه و هیچی وارد نمیکنه. شما ان شءالله قراره حالاحالاها زنــــده باشی.

فاطمه سادات

آدمای دنیا که کلا لیاقت گوشه نگاهی هم ندارن. اما هر چقدر هم که رویی برای بلند کردن پیش خدا نداشته باشین باز بلند کنید .اگه با توجه به حرف خود خدا ، باز هم شرت رو بالا نکنی و صداش نکنی اونوقت دیگه حق نداری به خداوند اعتراض کنی. چون خودت نخواستی که سمت خدا بری.اون چه گدایی ــیـ ه که شب جمعه ش یادش میره ؟ اون چه نمک خوری که نمکدونش یادش میره ؟....

فاطمه سادات

جریمه مشق امشب را اینطور بنویسیم: آقــــــــــــــــایی کـ ه ........ هیــــــچ بــ ه یادش نبودیم،در قنــــوت نمازش دعایــــمان می کند......!!/.[گل]

فاطمه سادات

معلومه که حواســش هست ... آقا جانمون همیشه حواسش به ما هست [گل]اگر تمام این " اگر " ها رو هم بگین من باز میگم بازم خداوند عاشقانه منتظر اینه که شما به سمتش برین و اینکه زنده هستین حتما دلیلی داره . اینقدر که حواستون رو جمع چیزای بی معنای این دنیا و آدماش میکنید اگه یه ذره جمع خدا کنید همه چیز شاهکــــــــــــــار میشــ ه .