زندگی



پیش از دیدنت گمان نمی‌کردم از آن تاریکی، از آن همه ابهام و ندانستن من؛ از تو و از تنت عطر اقاقیا بیاید.بو کردم تا در خاطرم خوب بماند و خوب به حافظه‌ام بسپارمت. نفس کشیدمت از ابتدای تنت، از انگشت‌های پاهایت تا پیشانی‌اَت و دوباره و چندباره، تا آنجا که به درونت می‌رسید...

/ 0 نظر / 22 بازدید