وحیدیه

اول سلام
بعد بی مقدمه  اینکه اسم این وبلاگ یا هر متن و اکانت و بلاگ و سایت دیگه ای به این نام (vahidie)  ترکیبی از دو تا اسم مختلفه...
جایی واسه دلنوشته های وحید واسه تو... تویی که حتی اگه نباشی یک لحظه تنهام نمیگذاری و نذاشتی... تویی که من نتونستم هیچ وقت هیچ جا هیچ طور فراموشت کنم و حسی که بهت داشتم، دارم و ثانیه ای رهاش نمیکنم رو به دست باد بسپارم! اما این چند خط برای تو نیست...
برای شماس که مهرت رو بی دریغ بهم بخشیدی و با نگاهت راهی رو نشونم دادی که خودم و زندگی و آدمای این دنیا رو بشناسم.
مهربون، تو اگه اول راهی باید بدونی برای شروع اونقدی که باید تجربه داری تا زندگی نتونه ازت پیشی بگیره! میتونی با قلبت تصمیم بگیری و با فکرت پیش بری بی اینکه ترسی از گذشته و آینده داشته باشی...
حضورت یه حس بی نظیر بود، اما من اون نیستم، اون که بتونه دل به عشقی بنده که خوب میدونه حقیقی نیست.
شاید خودت هیچ وقت متوجه نشی اما باعث شدی اتفاق های عجیبی بی افته!
اول اینکه من بدونم هیچ وقت نمیتونم عشق و تعبیری که ازش برای خودم ساختم رو رها کنم.
دوم اینکه بدونم ادعای عشق همیشه و همه جا هست... اما دوومش اثباتش میکنه و این یعنی تنهایی مثال باور نکردنی ای از تعبیر چند  سال عاشقیه که چند روزه به باد میره! و من تنها کاری که میتونم پیش همچین نگاه هایی انجام بدم! یه لبخنده بی رمقه که رو این لب های خشک شده نقش میبنده و احساس تاسفی که قلبم رو فرا میگیره! نه واسه خودم، واسه اونی که تعبیر درستی از واقعیت زندگیم و زندگیش نداشته،
دلیل دوباره قدم گذاشتن یه خطه خشک شده مثل من برای چندمین بار تو همچین جایی شاید همین باشه که با وجود همه حرف هایی که هنوز برای گفتن دارم ... اما ترجیحم من رو وادار میکنه هیچ ردی تو زندگی دیگری بر جای نذارم،
برم همون طور که باید میرفتم، و تو اگه ازم دلخوری .... منو به مهرت بخش
منو به حسی که فکر میکردی واقعیه ببخش
من رو ببخش
و زندگی کن
همون طور که گفتم
همون طور که خواستم
همون طور که یاد گرفتی
و همون طور که بلدی.
اصلا حس خوندم دوباره ی این آشفته بازاری که نوشتم رو ندارم، چون هرچی نوشتم از دل بود و باقی رو به زلال جاریه چشمات می سپارم.

این بدرودی است، و تبسمی
بر آفتاب تابستان؛
و بر دمی از عطر خوش هوای کوهساران
در زیر نور نقره فام مهتاب تابان.
بدرودی است
بر عشق‌های گم گشته؛ و بر زندگی
من شکست خورده‌ای ام،
از عشق‌های بی پایان؛
مغلوب آرزوهای بزرگ؛
مغلوب زندگی.
در عشق‌های ژرف واماندم و مغلوب؛
و مغلوب زندگی
در عشق‌های ژرف واماندم و مغلوب.

خداحافظ

/ 3 نظر / 12 بازدید
فاطمه سادات

من خدا رو میشناســـم ...اما آدم ها رو نـــ ه .... اکثرشون رو اصلا نمیفهمم ... و اما عشــق ، ... من خیلی خیلی عاشق خداوند هستم ، اونقدر دوسش دارم که سعی میکنم به عشق خودش هر چی که گفته رو گوش بدم و بهش عمل کنم ، اینکه ازم راضی باشه آرزومـــ ه .... اما عشق اینجا ، یعنی زمــیـن ،......زمینــَم زد ...

فاطمه سادات

به هر حال من که می ایستـــم اما از این عشق زمینی یه چیزی رو یاد گرفتم : هر کس گفت مردانـــ ه ... یعنی میزنــ ه زیــر حرفــش ! .... من منظومه تا حالا نخوندم ،کلا رابطه م با ادبیات کهن خوب نیست ...اما میدونم این عشــق نیست ، عشقی که زمین بزنـ ه ، عشقی که قد علم بکنه و با تهمت ناروا تمامیتت رو بشکنــ ه این عشق نیــ ست .... فهمیدم و یاد گرفتم و دیدم : اونی که گفت عاشقــمــ ه ، بر نابــودی من قســم خورده بود ... این یعنی مردانــ ه پای عشق ایستادن !