برای کفایت

هنوز زندم
این رو وقتی نگاهم رد یه ترک قدیمی رو توی سپیدی سقف دنبال میکنه به خودم میگم...
تازه چشمام رو باز کردم، یه نفس عمیق بریده بریده میکشم و به خودم می قبولونم که باید پاشم...
این روزا فهمیدم وقتی مرگTتو دو قدمیته... آدم درست‌تر لبخند می‌زنه. انگار می‌فهمه باید لبخند بزنه مگه چند روز دیگه براش باقی مونده ...
یادمه یه روز یکی بهم گفت مراقب باش گرفتار روز، مرگی ( rooz margi) نشی، منم خندیدم و گفتم روزمرّگی ( rooz marregi ) درسته... اخماشو تو هم کرد و گفت تو اینطوری فکر کن!!!
اگه بگم حساب سال و ماهش از دستم در رفته دروغ گفتم... پس خودم رو به بی خیالی میزنم و به خودم می قبولونم که چقدر فراموش کار شدم.
اما هرکسی که من رو میشناسه میدونه که زیاد نباید سوال کنه... با نزدیک شدن به خود واقعیم خود رویاهایی که از من ساختی رنگ میبازن
عشق و محبت و دوستی و صفا همه انگار از وقت و زمان و اندازه و مقدار حرف میزنن...
و حالا که دیگه وقتی ندارم... انگار محکوم تکرارم... و حالا که موقعیتی ندارم... وقف نفس تنگی...
آها راستی امروز یه اتفاق قشنگ افتاد... سر راه یه گل قاصدک دیدم... چیدمش... در گوش هر کدوم از قاصدکاش پچ پچی کردم و بعد چشمامو بستم و فوتش کردم... چقدر سبک شدم... انگار که خودم پر کشیده باشم ... عطر آشنایی به مشامم رسید چشمام رو باز کردم  و تازه فهمیدم کجام...
سرفه ای کردم و به راهم ادامه دادم...
و حالا که فکرم به هیچ جا قد نمیده... قد علم کردم برای نوشتن این چند خط... آهای واسه خاطر نگاه تو که باهاش رنگ میگیرم...
دلم می‌خواد یه مدتی همین‌جور بی‌خیال، برای خودم زندگی کنم. فقط برای خودم - حتی به خودم هم فکر نکنم - همین جور بی‌فکر. بدون این‌که منتظر چیزی باشم - یا منتظر کسی…

/ 0 نظر / 9 بازدید